تبليغاتX
راه رفتن روی یخ
فرهنگی. اجتماعی. سیاسی

بعد از اعلام کاندیداتوری میرحسین موسوی و حمایت سیدمحمد خاتمی و قاطبه‌ی گروه‌ها و احزاب اصلاح‌طلب از وی، بارها سئوال‌هایی از این دست تکرار شده‌است که چرا اصلاح‌طلبان از مهدی کروبی حمایت نکردند؟ آیا میرحسین موسوی یک اصلاح‌طلب است؟ آیا او به اندازه‌ی کروبی از مواضع و گفتار صریح و شجاعانه برخوردار است؟ و... حتی قبل از انصراف سید‌محمد خاتمی از کاندیداتوری نیز برخی اصلاح‌طلبان در یک هم‌سویی معنادار با جریان‌های اقتدارگرا بر طبل بدصدای ترسو بودن خاتمی و شجاع بودن فلان كانديدا می‌کوبیدند و با منطق ساده‌ای که تنها از جنگجویان قرون گذشته‌ای برمی‌آيد که پهلوانشان را برای کشتن پهلوان طرف مقابل به میدان جنگ می‌فرستند، شفافیت، صداقت، سلامت، مدارا و پرهیز از تمرکزگرایی کسی چون خاتمی را به باد تمسخر گرفتند.

در این‌جا قصد دارم به صورت بسيار مختصر دو مفهوم "شجاعت" و "بضاعت" را به دو وضعیت "گریز از تحزب" و "حزب گرایی" ربط داده و به نقد این پرسش‌ها بپردازم .

اکنون تمامی جریان‌های سیاسی کشور از معتدل‌‌ترین اصلاح‌طلبان گرفته تا افراطی‌ترین اصول‌گرایان، حداقل در گفتار بر ضرورت توجه به امر تحزب در جامعه و نهادینه شدن این مهم برای رهايي از وضعیت سیاسی آشفته و نابسامان کنونی اذعان مي‌كنند اما در عمل هم اصول‌گرایان با تمامیت‌خواهی و اقتدارگرایی خود مانع از تحقق این نياز می‌شوند و هم بسیاری از اصلاح‌طلبان با کنش سیاسی آشفته، تکروانه و غیر قابل دفاع خویش این مهم را به تأخیر می‌اندازند.

مهدی کروبی اگرچه از شیوخ و بزرگان اصلاح‌طلبی در ایران و از یاران و همراهان خوب خاتمی بود اما با خروج از مجمع روحانیون مبارز در نهمین دوره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری و عدم تمکین در برابر موضع رسمی این جریان سیاسی تأثیرگذار در حمایت از دکتر مصطفی معین ، فلسفه‌ی خود برای ایجاد یک حزب جدید و باور به تحزب را از همان ابتدا با سئوالات اساسی مواجه ساخت. مهدی کروبی حزبی را پایه‌گذاری کرد (حزب اعتماد ملی) که تمامی قدرت و تشکیلات و مدیریت آن در نهایت به خود وی ختم می‌شد و "اعتماد ملی" از همان بدو حیات مترادف شد با مهدی کروبی. اما این سنت در این‌جا خاتمه نيافت و پس از اعلام حمایت تمامی احزاب و گروه‌های اصلاح‌طلب از میرحسین موسوی در اين دوره از انتخابات، کسانی چون محمدعلی ابطحی، غلامحسین کرباسچی و محمدعلی نجفی نیز با نادیده گرفتن مواضع رسمی احزاب متبوع‌شان به صورت فردی به حمایت از مهدی کروبی پرداختند. آیا در چنین هنگامه‌ای فلسفه‌ی اصلی حزب و تمکین در برابر رأی و نظر جمع با مشکل بنیادی مواجه نمی‌شود؟ آيا داعيه‌ي باور به تحزب با چنين تكروي‌هايي هم‌خواني دارد؟

از سوی دیگر آیا می‌توان به تحزب چنگ زد اما بر گرد "شجاعت" فردی جمع شد؟ آیا برای تشکیل یک دولت مقتدر و توانمند که می‌بایست نیروی کافی برای حفاظت از خود در برابر نقدها و حملات تند اقتدارگرایان را داشته‌باشد تنها شجاعت شخصی کافی است یا بضاعت گسترده و نیرومند جناحی نیز لازم است؟ میرحسین موسوی اگرچه به قول بعضی افراد! به اندازه‌ی کروبی رادیکال نیست اما از حمایت یک جریان نیرومند سیاسی (مرکب از احزاب و گروه‌های سیاسی شناخته‌شده و شناسنامه‌دار) برخوردار بوده و پشتوانه و بضاعت کافی برای تشکیل یک دولت توانمند را دارد. به راستي اگر خاتمي در طول هشت سال رياست‌جمهوري خود از حمايت و همراهي ده‌ها حزب و گروه اصلاح‌طلب بهره‌مند نمي‌بود مي‌توانست از چنگال‌هاي تيز اقتدارگرايي و تماميت‌خواهي جان سالم به در برد؟

جامعه‌ی ما بیش از هر چیز نیازمند دولت‌هایی است که در مرحله‌ی اول برآمده از یک حزب یا جریان قدرتمند و باسابقه باشند و در مرحله‌ی بعد به رأی و نظر جمع احترام بگذارند. اگر حتا محمود احمدی‌نژاد نیز با تمامی اشتباهات و خودمحوری‌هایش باز هم اندکی به خواست و نظر گروه‌ها و احزاب اصول‌گرا که دارای سوابق و تجارب بسیارند احترام می‌گذاشت و بخشي از تجربه و نیروی آنان را در دولت خود به‌کار می‌گرفت چه بسا اکنون کشور با بحران‌ها و مشکلات کم‌تری مواجه می‌شد. پس آن‌چه لازم است بضاعت ایجاد یک دولت توانمند و کارآمد است، نه شجاعت صرف شخصی براي خاموش كردن اين و آن. مهدی کروبی شخصیتی تأثیرگذار است که توانایی‌های فردی زیادی نیز دارد اما در این انتخابات از بضاعت کافی برای ریاست‌جمهوری و تشکیل یک دولت مقتدر که توان ادامه‌ی کار در مقابل کارشکنی‌های اقتدارگرایان را داشته‌باشد برخوردار نیست.

بر این اساس ما به عنوان جمعی از فعالین فرهنگی و سیاسی "کرد" پس از اعلام انصراف سیدمحمد خاتمی از كانديداتوري، به حمایت تمامی گروه‌ها و احزاب اصلاح‌طلب از میرحسین موسوی احترام گذاشته و با علم به این‌که این گروه‌ها از يك سو از ميرحسين موسوی در برابر اقتدارگرایان حمایت كرده و از سوی دیگر او را ناچار به تبعيت از خرد جمعي مي‌كنند از ايشان حمايت نموده و بر این باوریم که می‌توانیم بخش وسیعی از مطالبات خود را از رهگذر تحقق برنامه‌های او پیگیری نمائیم. میرحسین موسوی مواضع واقع‌بینانه و روشنی در ارتباط با حقوق شهروندی، قومی، مذهبی و... دارد که عینیت‌بخشی به آن‌ها غیرممکن به نظر نمی‌رسد. به امید ایجاد یک دولت اصلاح‌طلب توانمند و کارآمد.

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت   توسط فرهاد امین پور | 

بي ترديد سيد‌محمد خاتمي يكي از محوري‌ترين و تأثيرگذارترين شخصيت‌هاي سياسي تاريخ معاصر ايران است. او با حضور در انتخابات رياست‌جمهوري سال 76 و پويا ساختن و همراه كردن بسياري از نيروهاي سياسي پراكنده، معادله‌ي سنتي و يك‌سويه‌ي دست‌يابي به قدرت سياسي در سه دهه‌ي اخير را به هم ريخت و سبب‌ساز ظهور جنبش عظيمي شد كه به يكي از عميق‌ترين و مردمي‌ترين جنبش‌هاي سياسي و اجتماعي ايران و منطقه بدل گرديد. جنبش اصلاح‌طلبي علاوه بر دگرگون كردن بسياري از مناسبات اجتماعي و فرهنگي جامعه‌ي ايران، كم كم در قامت يك جناح سياسي نيرومند و متشكل از احزاب و گروه‌هاي تحول‌طلب خود را به ساختار حاكميت سياسي ايران تحميل كرد و در دوازده سال گذشته براي دستيابي مسالمت‌آميز به قدرت و ايجاد تغيير در روابط دشوار و غير دمكراتيك ميان مردم و حكومت تلاش نموده‌است.

اگرچه كارشكني‌هاي وسيع اقتدارگرايان و برخي اشتباهات استراتژيك اصلاح‌طلبان، جنبش تازه تولد يافته‌ي اصلاحات را با يك خسوف زودهنگام مواجه ساخت اما به قدرت رسيدن اصول‌گرايان راديكال و ايجاد مشكلات وسيع داخلي و خارجي در چهار سال گذشته توسط آنان، اصلاح‌طلبان را بسيار زودتر از آن‌چه انتظار مي‌رفت به بازانديشي و تحرك واداشت تا يك بار ديگر براي پيگيري برنامه‌هايشان هوس بازگشت به قدرت را در سر بپرورانند.

خاتمي كه به دلايل متعددي از جمله شانس عبور از فيلتر شوراي نگهبان و امكان رأي‌آوري وسيع، اين بار نيز اميدبخش‌ترين كانديداي اصلاح‌طلبان است در ماه‌هاي گذشته بسيار كوشيد تا بي‌رغبتي خويش را با ترغيب ميرحسين موسوي به كانديداتوري نشان دهد اما گويا اين تدبير كارساز نشد و فقر تئوريك ميرحسين و اطرافيانش براي روشن نمودن تكليف‌شان با اصلاح‌طلبي و اصول‌گرايي اين بار نيز مانع حضور مهندس اقتصاد كوپني ايران در عرصه‌ي انتخابات شد. سرانجام اما تداوم ترديد ميرحسين به ادامه‌ي حضور خاتمي در برزخ احتياط و تدبير پايان داد و "با جديت" به دوزخ دهمين دوره‌ي انتخابات رياست‌جمهوري قدم گذاشت. او علارغم ميل‌ شخصي‌اش يك بار ديگر تسليم رأي جمع شد و يكي از بزرگ‌ترين ريسك‌هاي سياسي سال‌هاي گذشته را در كارنامه‌ي خود به ثبت رسانيد زيرا همه چيز به شكل غير عادلانه‌اي در دست رقيب است؛ از رسانه‌هاي ديداري و شنيداري گرفته تا دلارهاي نفتي و صندوق‌هاي رأي.

اينك خاتمي و يارانش بايد تا زمان برگزاري انتخابات در جبهه‌هاي متعدد و مختلفي بجنگند و سختي‌هاي بسياري را تحمل كنند تا پيروز شوند. آنان قبل از هر چيز بايد وحدت را به اردوگاه اصلاحات بازگردانند و تنها يك كانديدا را به عرصه‌ي نبرد سنگين و نابرابر با اصول‌گرايان بفرستند. اصلاح‌طلبان بايد كساني چون كروبي را از ادامه‌ي طمع‌ورزي بي پشتوانه و هزينه‌ساز نسبت به كرسي رياست‌جمهوري برحذر بدارند زيرا او علارغم برخي توانايي‌ها (كه بيشتر مكمل‌ هستند) از بضاعت نظري و سياسي كافي براي حضور در چنين جايگاه حساسي برخوردار نيست. آنان هم‌چنين بايد جهت تجلي‌بخشي به يك حضور يكپارچه‌تر، برخي لجاجت‌ها و تك‌رويها، كه عده‌اي را بدون داشتن دلايل واقع‌بينانه و سياست‌ورزانه در اطراف كساني چون عبدالله نوري و حتا ميرحسين موسوي نگه‌ داشته‌است كنترل نمايند.

مورد دوم سيل تخريب‌هاي سازمان يافته‌اي است كه خاتمي بايد در چند ماه باقيمانده به انتخابات به سلامت از آن عبور نمايد. اگرچه اين تخريب‌ها در دوره‌هاي گذشته نتايج معكوس داد و سبب افزايش محبوبيت خاتمي شد اما مطمئناً اين بار با لحاظ نمودن چنين تهديدي از سوي اقتدارگرايان طراحي و اجرا خواهد شد. پس ضروري است كه برخي افراد و گروه‌ها به شكل ناخواسته و تحت عنوان نقد اصلاحات و... به ابزاري براي تحقق اين امر تبديل نشوند زيرا سلطه‌ي مطلق محافظه‌كاران بر رسانه‌ها، امكان خنثي‌سازي تخريب‌ها از سوي اصلاح‌طلبان را بسيار سخت كرده‌است.

مورد سوم مسئوليت اصلاح‌طلبان براي بالا بردن ميزان مشاركت مردم و ترغيب همه‌ي گروه‌ها و اقشار براي شركت در انتخابات است. محافظه‌كاران در سال‌هاي گذشته به دليل برخورداري از آراي ويژه و سنتي، همواره از عدم حضور گسترده‌ي مردم در پاي صندوق‌هاي رأي سود برده‌اند زيرا هميشه بخش عمده‌اي از آراي تحريم كنندگان متعلق به كانديداهاي اصلاح‌طلب بوده‌است. متأسفانه در سال‌هاي گذشته برخي از گروه‌هاي سياسي و روشنفكران! با انكار تفاوت‌هاي عيني و آماري در شاخص‌هاي اقتصادي، سياسي و فرهنگي جامعه در دوران اصلاحات با دوران قبل و بعد از آن و ترويج پرسش‌هايي غير منصفانه و كلي مانند "خاتمي و اصلاح‌طلبان چه كاري براي مردم كرده‌اند؟" به صورت ناخواسته بخشي از اهداف تخريبي اقتدارگرايان را پوشش داده‌اند.

اما چهارمين و مهم‌ترين موردي كه به كابوس اصلاح‌طلبان تبديل شده‌است امكان عدم برگزاري يك انتخابات سالم، شفاف و عادلانه است. بسياري از مجريان انتخابات در دولت نهم بارها از ضرورت انتخاب مجدد احمدي‌نژاد سخن گفته‌اند. آن‌ها سعي دارند از هم‌اكنون انتخاب مجدد او را يك امر عادي و از قبل پيش‌بيني شده جلوه دهند. اصلاح‌طلبان بايد بكوشند اين انتخابات را به كانون توجه افكار عمومي و رسانه‌اي جهان تبديل نموده و با بهره‌گيري از كليه‌ي ظرفيت‌هاي خود جهت نظارت بر آن و آگاهي بخشي به مردم از طريق انجام نظرسنجي‌هاي علمي، غير جانبدارانه و مداوم، برگزاري يك انتخابات سالم و عادلانه را به مجريان اين امر تحميل نمايند.

با وجود تمامي اين تهديدها، خوشبختانه اكنون مردم برخلاف سال 76 تصور نسبتاً دقيق‌تري از شخص خاتمي و اصلاحات دارند.(به نقل از دكتر خالد توكلي در جلسه‌ي ديدار با خاتمي) مطمئناً اين شناخت به تعريف سطوح منطقي‌تري از مطالبات سياسي و اقتصادي كمك مي‌كند. از سوي ديگر خاتمي برخلاف سال 76 اكنون از يك خاستگاه حزبي و تشكيلاتي نيرومند نیز برخوردار است و حاميان و مشاوران كنوني او طيف متنوع و شناخته‌شده‌اي از احزاب و گروه‌هاي سياسي اصلاح‌طلب چون مجمع روحانيون مبارز(تشكلي كه خاتمي خود رياست آن‌را بر عهده دارد)، سازمان مجاهدين، حزب مشاركت، كارگزاران سازندگي، نهضت آزادي، نيروهاي ملي- مذهبي و... را در بر مي‌گيرد كه مي‌توانند در تهيه و تدوين برنامه‌اي منسجم و واقع‌گرايانه و هم‌چنين تحقق آن ياري‌اش كنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت   توسط فرهاد امین پور | 

مطلب دوست بزرگوارم آقاي دكتر خالد توكلي تحت عنوان "جمعه بازار" و واكنش تعدادي از خوانندگان وبلاگ‌شان، من را بر آن داشت تا در ارتباط با مسئله‌ي فقر و پيوند آن با سياست مطلب كوتاهي بنويسم. اميد كه مورد توجه و نقد خوانندگان قرار گيرد.

آيا فقر يك وظعيت نامطلوب است يا يك ارزش فرهنگي و اجتماعي؟ آيا مي‌توان جامعه‌اي را يافت كه در آن فقر فضيلت قلمداد شود و كسب مال و ثروت‌اندوزي رذالت؟ مسئله‌ي فقر چگونه مي‌تواند به بستري براي بهره‌برداريهاي ايدئولوژيك تبديل شود؟ آيا مسئله فقر مي‌تواند تابعي از وضعيت سياسي حاكم بر جامعه باشد؟

به طور كلي فقر ناتواني انسان است در فراهم ساختن نيازهاي بنيادي خود براي ايجاد يك زندگي شايسته و آبرومندانه؛ وضعيت نامطلوب و رنج‌آوري كه دامنه‌ي آن مي‌تواند تا حد ناتواني در كسب حداقل نيازهاي تغذيه برحسب ارزان‌ترين انواع مواد غذايي گسترش يابد. ريشه كن كردن فقر و بالا بردن سطح رفاه عمومي مهم‌ترين مسئله‌ي دولت‌ها در دنياي كنوني است و نحوه‌ي برخورد نظام‌هاي سياسي مختلف با اين امر را مي‌‌توان به شاخصي براي رشد ميزان دمكراسي نيز تبديل كرد.

در جوامعي كه اعتبار و مشروعيت قدرت سياسي به صورت مستقيم از اراده‌ي مردم ناشي مي‌شود، فقر يكي از اصلي‌ترين مشكلاتي است كه سياست‌مداران و كارشناسان اقتصادي با توسل به روش‌هاي علمي و شفاف به نبرد با آن برمي‌خيزند و بخش بزرگي از ميزان مشروعيت و ماندگاري‌شان نيز به ميزان موفقيت در اين حوزه بستگي دارد. اما در جوامعي كه قدرت سياسي اعتباري خودبنياد دارد و اراده‌ي جامعه داراي كم‌ترين امكان بروز و ظهور است مسئله‌ي فقر نيز مانند بسياري ديگر از مشكلات، شكل و ماهيت ديگري به خود مي‌گيرد.

در بسياري از جوامع توسعه نيافته حتا با وجود ثروت‌هاي خدادادي، به دلايلي چون مسئوليت‌ناپذيري قدرتمندان، غياب احزاب و مطبوعات آزاد و فساد گسترده در اركان قدرت، فقر به شكل بسيار گسترده و افسار گسيخته هم‌چنان وجود دارد. قدرت سياسي در چنين جوامعي مشروعيت مخدوش و تصنعي خود را مرهون ايجاد و حفظ وضعيت‌هاي توده‌اي است و محرومين و تهي‌دستان مناسب‌ترين گزينه‌ها براي تحقق اين امر هستند. سيستم سياسي به دليل ناتواني در برخورد بنيادي با فقر گسترده و ريشه كن كردن آن، با توليد شعارهايي چون "دولت فقرا" و "حكومت تهي‌دستان" ماهيت مسئله را دگرگون مي‌سازد. رسانه‌ها و دستگاه‌هاي مهندسي فكر در چنين جوامعي به سرعت فقر را به يك ارزش تبديل كرده و خود را حامي مستمندان در مقابل اغنيا مي‌خوانند. بر اين اساس تلاش براي تحديد فقر جاي خود را به ترويج فقر داده و ارزش‌هاي ديني و تاريخي نيز جهت پشتيباني از چنين منطقي مصادره به مطلوب شده و نظام فرهنگي جديدي متولد مي‌شود.

فرهنگ "فقر ارزشي" به جامعه چنين القا مي‌كند كه قدرت سياسي تجلي اراده و خواست محرومان است و فقرا داراي ارزش‌هاي خاص و فضايل ويژه هستند. به اين اعتبار روش‌هاي لازم براي نمايش حمايت از مستمندان به كار گرفته شده و آن‌ها در شبكه‌هاي هدايت شده‌اي از صدقه و بخشش سيستم، سازماندهی شده و به هنگام ضرورت براي حضور در نمايش‌هاي توده‌اي مانند محكوم كردن، حمايت كردن، انتخابات و... فراخوانده مي‌شوند. از سوی دیگر قدرت‌مندان با انتساب خود به محرومان جامعه، مخالفان و منتقدان سياسي را نيز به وابستگي به صاحبان زر و زور متهم نموده و به حاشيه مي‌رانند. وضعيتي كه سال‌هاست در كشورهايي چون كوبا، ونزوئلا، زيمبابوه و.... ادامه دارد. در اين كشورها شعارهايي چون "درود بر فقرا" ، "دولت محرومان" و "ما به فقير بودن خود افتخار مي‌كنيم" به وفور شنيده مي‌شود. پس هر چه تعداد محرومان جامعه بيشتر باشد قدرت نيز از مشروعيت و امنيت بيشتري برخوردار مي‌شود و رشد طبقه‌ي متوسط كه در پي ايجاد جامعه‌اي مدرن با ارزش‌هاي دمكراتيك است به تأخير مي‌افتد. بيراه نيست كه كسي چون آقا محمدخان قاجار به وليعهد خود فتحعلي‌شاه توصيه مي‌كند كه براي ادامه‌ي حكومت تلاش كند تا مردم فقير و بي سواد بمانند.

رواج چنين فرهنگي نتايج ناخواسته‌اي نيز به دنبال دارد و آن رشد بي‌اعتمادي و تظاهر است، زيرا بسياري از افراد جامعه كه جزو نيازمندان هم نيستند براي بهره‌مندي از الطاف قدرت، خود را نيازمند خوانده و بر بحران يادشده مي‌افزايند. دولت نيز هر از چند گاهي با راه‌اندازي پروژه‌هايي تبليغاتي، غيرعلمي و غيركارشناسي، آن‌هم در كسوت برنامه‌هاي اقتصادي نجات‌بخش، پرچم حمايت از مستمندان را برافراشته و عملاً بر مشكلات آنان مي‌افزايد.

متأسفانه "ارزش‌مدار كردن مسئله‌ي فقر" و تلاش براي فرهنگ‌سازي در اين رابطه، امروزه يكي از اصلي‌ترين شگردهاي نظام‌هاي سياسي غيردمكراتيك براي ادامه‌ي حيات است. بايد بپذيريم كه فقر به هيچ عنوان يك ارزش نيست و آن‌چه مايه‌ي مباهات است امكان دستيابي عادلانه‌ي همگان به اشتغال سالم و برخورداري از يك زندگي آبرومندانه است.     

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت   توسط فرهاد امین پور | 

گويا در اين ملك بي‌اعتبار، بخشي از اخبار بد قبل از آن‌كه اتفاق بيفتند در ذهن و وجودمان به وديعه نهاده شده‌‌اند. به همين خاطر به شنيدن عباراتي چون توقيف شد، بازداشت شد، اعدام شد، تعطيل شد، پلمپ شد و ده‌ها "شد" ديگر چنان خو كرده‌ايم كه نه موجب نگراني مي‌شوند و نه الزامي براي بازانديشي در منش‌ها و روش‌هايمان به وجود مي‌آورند. ما فرزندان خلف اين وضعيت كه بهترين ميراث‌داران استبداد تاريخي تنيده در ذهن و روان‌مان نيز هستيم، در برابر چنين رويدادهايي تنها عصباني مي‌شويم؛ عصبانيتي كه نه به توضيح و تغيير وضعيت كنوني‌مان كمكي مي‌كند و نه به اتخاذ روش‌هاي جديد‌تر و مقرون به صرفه‌تر منتهي مي‌گردد. متأسفانه يگانه دستاوردي كه از اين رهگذر عايدمان شده‌است تأكيد مجدد بر تداوم روش‌هاي گذشته و نفي رويكردهايي است كه تلاش‌شان معطوف به تغيير آرام اما هميشگي نامطلوبي‌هاي جاري ‌است و متأسفانه آن‌چه در اين ميان مغفول مي‌ماند فرآيندي‌است كه بازيگران واقعي آن قبل از هر كس ديگري خودمان هستيم؛ فرآيند مهيا ساختن قرباني و فرستادنش به مسلخ‌گاه.

سال‌هاست كه جامعه‌ي فرهنگي ما در يك دوگانه‌ي به شدت متناقض گرفتار شده‌است: "متهم كردن" و "محكوم نمودن". آري عادت كرده‌ايم هر فعاليتي را كه بر وفق مرادمان نباشد به وابستگي، خيانت، غيرقابل اعتماد بودن و... متهم كنيم و آن‌گاه كه از بركت همين اتهام‌ها به مسلخ رفت بخش دوم دوگانه‌ي خود را آغاز نموده و محكوم كنيم.

هفته‌نامه‌ي روژهه‌لات مثال بارز اين بحث است. اين نشريه در دوره‌ي اول انتشار خود (از سال 82 تا 85) بدترين و غير منصفانه‌ترين اتهام‌ها و افتراها را (مانند وابستگي به نهادهاي امنيتي، وابستگي به احزاب كرد خارج از كشور، حمايت مالي از بيرون مرزها، فروش تيتر به اصلاح‌طلبان و...) از ناحيه‌ي بسياري از فعالين فكري و فرهنگي كردستان به خود ديد كه مي‌توان آنان را به دو دسته‌ي كلي تقسيم كرد: گروه اول با رويكرد فكري و سياسي حاكم بر هفته‌نامه و هم‌چنين دست‌اندركاران آن دشمني داشتند و آگاهانه و عامدانه براي به تعطيلي كشاندنش به تحريك و تشويق نهادهاي امنيتي مي‌پرداختند و گروه دوم ناآگاهانه و بي‌خبر از تبعات كارشان به تكرار و اشاعه‌ي اتهام‌هاي توليد شده از ناحيه‌ي گروه اول كمك مي‌كردند. سرانجام نيز نتيجه آن شد كه مي‌دانيم: توقيف روژهه‌لات و بازداشت هيأت تحريريه براي مدت بيش از يك ماه. جالب اين‌كه پس از اين رويداد بسياري از همين بزرگواران به محكوم كردن اين امر پرداختند! دردا كه نهال روژهه‌لات قبل از لمس تيزي و سنگيني تبر توقيف، پيكرش از كرم خوردگي اتهام‌هاي غير اخلاقي و غيرانساني خودي‌ها نحيف شده‌بود.

روژهه‌لات پس از دو سال از بند توقيف رست و خوشحال شديم، غافل از اين‌كه به ادامه‌ي حيات در اين دايره‌ي بسته اميدي نيست. باز هم سيل اتهام و برچسب جاري شد و نيش و كنايه‌ها (مانند پروژه‌ي اصلاح‌طلبان براي انتخابات، وابستگي دست‌اندركاران به قدرت و...) بر جانش باريدن گرفت. اما گويا اين بار تبر توقيف را طاقت انتظار نبود تا چشم به راه پوسيدگي دوباره بنشيند پس به همان خاطرات گذشته بسنده كرد و اين بار براي هميشه بر زمين‌اش زد تا بيش از اين رنج نكشد.

به‌راستي به كجا مي‌رويم؟ چه پاسخي براي آيندگان‌مان داريم و چگونه مي‌توانيم مدعي باشيم كه پيش‌قراولان جامعه براي بهبود زندگي و كاستن از رنج‌هاي مردم‌مان هستيم؟ آيا زمان آن فرانرسيده تا  سيكل تكراري و مرگ‌بار "افترا بستن و محكوم كردن" را وانهاده و به التيام زخم‌هاي تاريخي فرهنگ‌مان بينديشيم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت   توسط فرهاد امین پور | 

سقز شهري است كهن با قدمتي چند هزار ساله. اين جمله‌اي است كه هر شهروند سقزي بارها آن را شنيده يا خوانده‌است. متأسفانه واقعيت‌هاي ناخوشايند حاكم بر اين شهر در برخورد اول هر بيننده‌اي را تحريك مي‌كند تا نسبت به منابع و اسنادي كه اين ديرينگي و قدمت را توجيه و تبليغ مي‌كنند ترديد نمايد، اما نمي‌توان اين حقيقت را نيز ناديده گرفت كه هر قدمتي در ذات خود مايه‌ي برتري نيست اگر كه زمينه‌ساز شكل مناسب‌تري از حيات براي انسان‌ها نشده‌باشد.

به‌طور كلي ايران كشوري است با تاريخي كهن و استبدادي به قدمت اين تاريخ. كشوري با اقوام و فرهنگ‌هاي متفاوت و پيچيده كه در بطن آن، كشورگشايي و عظمت، جنگ و خصومت، تكه تكه شدن و انقلاب، اصلاح و قانون‌مداري، مدرن شدن و سنت‌گرايي و... به هم آميخته است. كردها يكي از بحث‌برانگيزترين اقوام حاضر در اين ساختار فرهنگي هستند كه نسبت به ديگر اقوام و گروه‌ها، منظومه‌ي هويتي به‌هم ريخته‌تري را به خود اختصاص داده‌اند؛ منظومه‌اي كه اصلي‌ترين شاخصه‌ي آن سياسي بودن و سياسي ساختن همه چيز است. تصویر فوق نشانگر وضعیت کلی حاکم بر تفکر و زندگی ماست؛ ترکیبی از استبداد دیرینه، قدمت بعضاً تحریف شده و سیاست‌زدگی مفرطی که حتا در دور‌دست‌ترین افق‌هایش نیز زمینه‌های مشترک و مبتنی بر درک متقابل برای دستیابی به یک زندگی بهتر دیده نمی‌شود.

با تمام این احوال گویا اتفاق دیگری در حال رخ نمودن است؛ رویدادی آرام که باید کل ماهیت آن‌را خارج از عرصه‌ی تخاصم‌های سیاسی و چارچوب‌های سخت فرهنگی و اجتماعی موجود جستجو و بررسی کرد، نوعی غلیان و طغیان سيال که بدون هیچ اعلاني، در صدد بنیان‌برافکنی کلان‌وارگی متصلب و کشنده‌ی موجود است، تعینات غریبی که هر روز رخساره‌ی حیات‌مان را با تاریخ کهن بیگانه‌تر می‌سازند و قبل از هر چیز سیاست و ارزش‌های اجتماعی موجود را دور مي‌زنند. این وضعیت در میان کردها به واسطه‌ی تاریخ پر از ستیز و ناکامی‌های انباشته‌تر و هم‌چنین حضور هم‌زمان و تخاصم‌آمیز گفتمان رسمی حاکمیت و گفتمان ناسیونالیسم، از تنوع و پیچیدگی بیشتری نیز برخوردار است.

خیابان جمهوری سقز یکی از مکان‌هایی است که در چند سال گذشته به عرصه‌ی تجلی وضعیت یادشده تبدیل شده‌است. بلواری نسبتا کوچک که یک طرف آن به میدان "هه‌لو" منتهی می‌شود و دیگری به میدان "قدس"؛ میادینی که در ناخودآگاه مردم شهر هرکدام نماد و نماینده‌ی یکی از دو گفتمان موجودند: اولی (هه‌لو) سمبل گفتمان ناسیونالیسم و دومی (قدس) نماد گفتمان رسمی حاکم. نگرش و کنش سیاسی مردم کردستان به‌طور عام و مردم سقز به‌طور خاص در یک‌و‌نیم دهه‌ی گذشته همواره به شکل پاندولی میان این دو وضعیت حرکت کرده‌است، یعنی "شورش و نافرمانی" و "تمکین و مشارکت سیاسی". شهر سقز هم سابقه‌ی بیشترین رأی به اصلاح‌طلبان را در کارنامه‌ی خود دارد و هم سابقه‌ی شدیدترین برخوردهای خیابانی در جریان اعتراضات چند سال گذشته‌ی مناطق کردنشین.

حرکت این پاندول اما هر روز کندتر و کندتر می‌شود و بی‌علاقگی به هر دو انتهای خیابان بیشتر. نسلی که اینک خیابان جمهوری را به تسخیر خود درآورده است بی‌خبر و مُدزده نیست بلکه عصب‌های جدید جامعه‌ای است که به‌صورت هم‌زمان به گفتمان‌های موجود و مخاصمه‌ی آن‌ها بی‌علاقه و بی‌اعتنا شده‌ و الزامی برای آگاهی از کم و کیف آن یا تبدیل شدن به بخشی از آن نمی‌بیند. این نسل نه به گره‌های کور سیاست توجهی دارد و نه به قدمت و دیرینگی سرزمین‌اش می‌بالد. بخش اعظم این نسل را دانش‌آموزان و دانشجویانی تشکیل می‌دهند که درس خواندن هم قبل از هر چیز وسیله‌ای است برای ادامه‌ی حضور و حیات در دنیایی که ساخته‌اند؛ دنیایی که در آن واقعیت و مجاز چنان در هم تنیده‌است که تفکیک‌شان غیرممکن به نظر می‌رسد. آن‌ها کاربران واقعی و شایسته‌ی پدیده‌های جدیدی چون اینترنت، ماهواره، موبایل و مُد هستند. آن‌ها مناسبات فرهنگی گذشته را نادیده می‌گیرند و این نادیده‌انگاری را نیز به بخشی از سرگرمی‌های خود تبدیل می‌کنند. برای این نسل رویدادهای سیاسی و فرهنگی تنها زمانی اهمیت دارند که از قابلیت تبدیل شدن به بلوتوث‌های مفرح برخوردار باشند. خیابان جمهوری سقز تحت تأثیر چنین افق به شدت عجیبی سرگرم تغییر سریع خویش است و هر روز بر تعداد کافی‌شاپ‌ها، سیدی‌مارکت‌ها، بوتیک‌ها و نئون‌ها و تابلو‌های تبلیغاتی و رنگارنگ آن افزوده می‌شود. به بیان دیگر خیابان جمهوری در حال تبدیل شدن به ویترین مناسبات فرهنگی و اجتماعی متفاوت و جدیدی است که به‌طور کامل از احتیاط و محافظه‌کاری طبیعتاً موجود در بطن دیرینگی خود گسسته است.

بله، به جرأت می‌توان گفت در خیابان جمهوری سقز جمهوری جدیدی در حال ظهور است؛ یک جمهوری نو که نه اعتبار سیاسی جمهوری‌های مرسوم را دارد و نه برای آنان اعتباری قایل است. نظام فرهنگی و اجتماعی جدیدی که نه انقلاب کرده‌است و نه کودتا، بلکه به آرامی و بدون توجه به آن‌چه اتفاق می‌افتد در حال برانداختن تمامی آن چیزی است که وجود دارد.    

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت   توسط فرهاد امین پور | 

سال‌ها پيش هنگامي كه رييس‌جمهور وقت آمريكا "جان اف كندي" در مراسم تجليل از سربازان بازگشته از جنگ ويتنام، از يكي از آنان سئوال مي‌كند كه از چه ناحيه‌اي مجروح شده‌است، سرباز بي‌درنگ و در برابر دوربين‌هاي عكاسان و خبرنگاران، جهت پاسخ‌گويي دقيق به رييس‌جمهور، شلوارش را پايين كشيده و محل زخمي شدن خود را با دقت به او نشان مي‌دهد. مراد فرهادپور دليل اين موضوع را واقع‌گرا و غيرمحافظه‌كار بودن فرهنگ آمريكايي مي‌داند؛ فرهنگي كه حتا در مقايسه با فرهنگ مبتني بر اشرافيت ديرپا و محافظه‌كار اروپايي، براي پنهان ساختن هر آن‌چه اتفاق مي‌افتد اصراري ندارد.

به‌طور كلي مي‌توان گفت فرهنگ "غربي- آمريكايي" بر پايه‌ي دو ويژگي عمده قوام يافته‌است: واقع‌گرايي مفرط  و افشاگري مطلق. ويژگي‌هايي كه بدون لحاظ نمودن آن‌ها امكان بررسي و شناخت ساختارهاي سياسي و اجتماعي اين كشور وجود ندارد. واقع‌گرايي به فرهنگ غربي و بالاخص آمريكايي خصلتي كاملاً محاسبه‌گر بخشيده و افشاگري نيز به آن ماهيتي عريان و آشكار داده‌است. بر اين اساس هر رويدادي ابتدا به سرعت رسانه‌اي شده و به يك امر عمومي تبديل مي‌شود و سپس هزينه‌ها و فوايد آن به دقت محاسبه مي‌گردد. مواردي كه در هفته‌هاي اخير و پس از پرتاب كفش‌هاي خبرنگار عراقي به سوي جورج بوش شاهد ظهور و بروز آن‌ها از طريق رسانه‌ها و مواضع سياست‌مداران آمريكايي بوديم.

در مقايسه با فرهنگ غربي- آمريكايي، فرهنگ "شرقي- اسلامي" مبتني بر شور، حماسه و حق‌طلبي است و محاسبه‌گري در آن جايگاه برجسته‌اي ندارد. در اين فرهنگ وجوه سمبليك رويدادها به سرعت بر ديگر جنبه‌هاي آن برتري يافته، اصل موضوع رمزآميز و غيرقابل ارزيابي شده و به شاخصي براي تفكيك خير و شر و جداسازي مرزهاي دوست و دشمن تبديل مي‌گردد. چنين فرهنگ آرمان‌گرا و حق‌طلبي محاسبه‌گري را در حوزه‌ي اقتصاد به خساست و ثروت‌اندوزي تعبير كرده و در عرصه‌ي سياست نيز محافظه‌كاري، جبن و ترس از دشمن ‌خوانده و تحقير مي‌كند. در چنين ساختاري همه چيز و از جمله ناخودآگاه جمعي تشنه‌ي رويدادهاي شورانگيز، حماسي و حق‌طلبانه است و پيشاهنگان آن به سرعت به قهرمان و سمبل مقاومت و تسليم‌ناپذيري تبديل مي‌شوند. خبرنگار عراقي (منتظرالزيدي) محصول چنين فرهنگي است كه چاشني استبداد تاريخي و دخالت خارجي نيز به آن افزوده شده‌است. پس خروجي چنين تركيب پيچيده‌اي هرگز محاسبه‌گري و مصلحت‌انديشي نيست. او به هنگام پرتاب كفش‌هايش هرگز به اين فكر نمي‌كند كه مثلاً اين كار چه‌قدر مي‌تواند بر قرارداد امنيتي ميان آمريكا و كشورش تأثير بگذارد يا امتيازات سياسي جديدي را نصيب عراق نمايد و يا هزينه‌هايي را متوجه خود و خانواده‌اش سازد و...؟ او در اين هنگام تنها به وجه نمادين كارش كه تحقير دشمن است فكر مي‌كند، پس شور و حماسه و حق‌طلبي را به تنفر آميخته و با استفاده از موقعيتي كه به‌خاطر خبرنگار بودنش كسب كرده‌ به سوي بوش كه از نظر او تجسد كامل اهريمن است پرتاب مي‌كند.

اما در فرهنگ آمريكايي و مختصات يادشده از آن با اين رويداد چگونه برخورد مي‌شود؟ افشاگري ايجاب مي‌كند كه تصاوير آن به سرعت در بطن تمامي رسانه‌ها جاري شود زيرا دليلي براي پنهان‌كاري و سانسور وجود ندارد. پنهان كردن اين رويداد در باور اين فرهنگ به معني پذيرش شكست و تحقير شدن است اما افشاي سريع و پخش ده‌ها باره‌ي آن از سوي خود رسانه‌هاي غربي مي‌تواند اعتبار آرماني آن را حتا در نزد كنش‌گران فرهنگ شرقي- اسلامي خدشه‌دار ساخته و وجه نمادين‌اش را نابود نمايد. رسانه‌هاي غربي سعي مي‌كنند اين پرسش را در ذهن طرف مقابل ايجاد كنند كه اگر اين يك پيروزي و دستاورد مهم است و سبب تحقير آمريكا شده چرا آن‌ها براي پنهان كردن و انكارش هيچ تلاشي نمي‌كنند؟ به‌راستي هنگامي كه حادثه‌ي پرتاب كفش به سوي بوش از تلويزيون‌هاي غربي و از زواياي مختلف بارها نشان داده‌مي‌شود پخش آن از تلوزيون‌هاي خاورميانه مي‌تواند واجد چه بار ارزشي و حماسي متفاوتی باشد؟

اما هم‌زمان با اين امر، محاسبه و ارزيابي دقيق نيز آغاز شده‌است: منتظرالزيدي كيست؟ چه سوابقي دارد و تحت تأثير چه كساني قرار گرفته‌است؟ آيا مي‌توان از طريق او برخي گروه‌هاي تروريستي را شناسايي كرد؟ حركت او بر افكار عمومي مردم عراق و منطقه چه تأثيراتي برجاي گذاشته و منافع آمريكا را دستخوش چه تغييراتي خواهدكرد؟ محافظت از رييس‌جمهور از اين پس بايد چگونه باشد و خبرنگاران تا كجا حق دارند به او نزديك شوند؟ آيا اين يك تهديد است يا مي‌تواند به يك فرصت جديد جهت تأثيرگذاري بر افكار مردم منطقه تبديل شود؟ چگونه مي‌توان از آن بهره‌برداري كرد و...؟ پرسش‌هايي كه در سيستم محاسبه‌گر و عاقبت‌انديش آمريكايي پاياني ندارند.

در هفته‌هاي گذشته و در حالي‌كه رسانه‌هاي مخالف آمريكا در منطقه سعي در برجسته سازي اين رويداد داشتند، افكار عمومي كشورهاي غربي و خصوصاً مردم آمريكا به سادگي از كنار آن عبور كرده و تنها به تبعات مفرح و سرگرم كننده‌اش توجه نشان داد. چنين تصاويري براي آمريكايي‌‌ها نه حماسي است و نه غرور ملي‌شان را خدشه‌دار مي‌كند. مردم آمريكا از اين رويداد برآشفته نشدند و مانند حوادث يازده سپتامبر از رهبران‌شان نخواستند تا طرف مقابل را تنبيه نمايند. بسياري از آن‌ها فقط براي لحظاتي خنديدند، درست هنگامي كه بسياري از ما از اين رويداد به خود باليديم و احساس غرور كرديم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت   توسط فرهاد امین پور | 

نوشتن براي مناسبت‌هاي خاص همواره برايم كار مشكلي بوده‌است چون معتقدم هر موضوعي ابتدا بايد فارغ از  قيود برساخته، خود را به عنوان يك مسئله تحميل نمايد و از زواياي مختلف انديشيده‌شود تا بتواند در قامت نوشتار متولد ‌گردد. از سوي ديگر مناسبتي كردن موضوعات و مسائل مهم، خود به خود بخشي از ماهيت آن‌را خدشه‌دار نموده و به عادتي تهي از معنا و دغدغه‌هاي اوليه‌ تبديل مي‌سازد. متأسفانه من نيز با موضوع پيش‌رو (حقوق بشر) مشكلي از اين دست دارم، اما با اين حال دعوت دوستان را مي‌پذيرم و مي‌نويسم.

صادقانه بر اين باورم كه بخش اعظم تلاش‌هايي كه در جوامع توسعه‌نيافته و غيردمكراتيك صرف دستيابي به حقوق مبتني بر مناسبات طبيعي (زن بودن، اقليت قومي، نژادي، مذهبي و... بودن) مي‌شود به نتايج مطمئن و پيش‌بيني شده نمي‌رسد چون چنين مطالبات خاص‌گرايانه‌اي با ناديده گرفتن امري بنيادي‌تر به نام "دمكراسي" پيگيري مي‌شوند. اين سخن به اين معناست كه تحقق دمكراسي نسبت به تحقق چنين مطالباتي داراي تقدم است. به بيان ديگر براي دستيابي مطمئن‌ و كم‌هزينه‌ به حقوق و مطالبات خاص ابتدا بايد براي ايجاد بسترهاي دمكراتيك تلاش كرد چون وضعيت‌هاي دمكراتيك تمامي حقوق طبيعي و ذاتي موجود در جامعه را (فارغ از نوع و سطح آن) به رسميت مي‌شناسند. دمكراسي به عنوان مناسب‌ترين شكل زندگي سياسي و اجتماعي، از ظرفيت و امكان نگهداري و حمايت از تمامي خاص‌گرايي‌هاي مبتني بر ويژگي‌هاي طبيعي برخوردار است.

به‌عنوان مثال زنان در جامعه‌ي ما داراي مطالباتي خاص هستند كه آن‌ها را در چارچوب رويكردهاي فمينيستي و حركت‌هاي درون‌جنسي پيگيري مي‌كنند. اين امر تنها ساختار سياسي غيردمكراتيك و ديني موجود را به مقابله و برخورد وانمي‌دارد بلكه ساختارهاي سنتي و مردسالار موجود در بطن جامعه را نيز دچار واكنش كرده و با ساختار سياسي همراه مي‌سازد. به بيان ديگر براي مقابله با تحقق خواسته‌هاي زنان، ساختار سياسي و ساختار متصلب اجتماعي به ناگاه متحد مي‌شوند. در حالي كه اگر زنان جامعه‌ي ما به جاي پيگيري اموري چون برابري ديه با مردان، نقض قوانين چندهمسري، برابري شهادت مرد و زن و... خواستار جامعه‌اي آزاد براي همگان مي‌شدند و خود را با جنبش دمكراسي‌خواهي همراه مي‌ساختند، هم با مشكلات كم‌تري روبرو مي‌شدند، هم خواسته‌هايشان از امكان تحقق‌مندي بيشتري برخوردار مي‌شد و هم مورد سواستفاده‌ي افراد و گروه‌هايي قرار نمي‌گرفتند كه در زير پوشش حمايت از مطالبات زنان به بازتوليد مناسبات گذشته و پيگيري منافع غيرانساني خود مشغول‌اند.

دمكراسي به هر جنس، اقليت و گروهي اجازه مي‌دهد كه دغدغه‌هاي خود را پيگيري نمايد، براي دستيابي مسالمت‌آميز به قدرت سياسي تلاش كند و با تأثيرگذاري بر فرآيند قانون‌گذاري به بخش بيشتري از خواسته‌هايش برسد. شايد عده‌اي بگويند در حال حاضر و حتا در جوامع دمكراتيك نيز زنان هم‌چنان به فعاليت‌هاي مدني و سياسي مشغول‌اند و جنبش‌هاي فمينيستي هم‌چنان زنده‌اند. اما نگاهي ساده به نوع و سطح فعاليت اين سازمان‌ها‌(‌ كه امروزه ديگر نمي‌توان نام جنبش بر آنان نهاد) به خوبي نشان مي‌دهد كه در برابر نظام‌هاي دمكراتيك موجود، اعتبار خود را كاملاً از دست داده و صرفاً به مراكزي براي پيگيري برخي مسائل و كشمكش‌هاي خانوادگي و... تبديل شده‌اند. آيا در انتخابات آمريكا هيلاري كلينتون به خاطر زن بودنش به باراك اوباماي سياه‌پوست باخت؟ آيا اكنون هيلاري كلينتون به خاطر زن بودنش وزير خارجه‌ي آمريكا شده‌است يا به خاطر شايسته بودنش؟ آيا اوباما به خاطر سياه‌ بودنش رييس‌جمهور آمريكا شد يا اين‌كه از ديگران شايسته‌تر بود؟ چه چيز مي‌توانست مانع رييس‌جمهور شدن يك سياه‌پوست و وزير شدن يك زن شود؟ به‌راستي چه چيز به جز دمكراسي به آنان كمك كرد تا بر همه‌ي موانع غلبه كنند؟ آيا شايسته نيست كه فارغ از زن بودن، رنگين پوست بودن، اقليت قومي و مذهبي بودن و... به دنبال دستيابي به دمكراسي بود؟

من مفهومي چون حقوق بشر را نیز از اين زاويه مي‌نگرم و معتقدم براي رسيدن به چنين حقوقي قبل از هر چیز بايد به دنبال تحقق دمكراسی بود كه به‌راستي جز اين راهي نيست.

با تشكر از دوست بزرگوارم جناب آقاي عبدالله لطيف‌پور كه من را به مشاركت در اين بحث دعوت كردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت   توسط فرهاد امین پور | 

گلوت بدجوري عفونت كرده، این و دکتر مي‌گه، حالا داره نسخه مي‌نويسه، همه چيز توي ذهنم به‌هم ریخته، تلوزيون تصاوير حمله‌ي تروريست‌ها به بمبئي رو نشون مي‌ده، قرص‌هام روي ميزه، دنبال يك ليوان آب مي‌گردم، احمدي‌نژاد گفته هدف بعدي اون‌ها چينه، بازهم سرفه مي‌كنم، دكتر گوشي رو ميذاره روي سينه‌م و مي‌گه بله‌خره اين خاتمي مياد يا نه؟ بلند نفس مي‌كشم، دانشجوها يكي از درهاي ورودي دانشگاه رو از جا كندند، گفتند خاتمي با هاشمي دست به يكي كرده، آب بيني‌م بند نمي‌آد، داريم به خاتمي نامه مي‌نويسيم، بايد در انتخابات شركت كنه، تلفن زنگ مي‌زنه، دستمال و ميزارم رو بيني‌م و هن مي‌كنم، راننده مي‌گه بابا آروم‌تر چه خبره؟ مي‌گم با كي كار دارين؟ تلفن بازهم زنگ مي‌زنه، نمي‌دونم اين بچه چرا مرتب گريه مي‌كنه؟ مي‌گن اين سياه‌پوسته از بوش بدتره، گفته اول بنزين رو قطع مي‌كنم، پشت سرهم سرفه مي‌كنم، يكي‌شون مي‌گه نصاب امضاها خوبه بهتره نامه رو منتشر كنيم، برمي‌گردم، پدرم مي‌گه امروز هم عيده برو پيش دكتر حالت خيلي بده، فكر كردم خواب مي‌بينم، گفتم طرح تحول اقتصادي هم مثل مسكن مهره اجرا نمي‌شه، سرفه مي‌كنم، چهره‌ي اوباما هي مياد و ميره، چشم‌هام قرمز شده، دانشجوها دوباره دارند در دانشگاه رو ميذارند سرجاي اولش، افراد نيروي انتظامي هم عطسه مي‌كنند، همسرم مي‌گه خونه مال پدرشه فقط اجاره نمي‌ده، حالا برادرم هم برگشته، همه‌ي بدنم عرق كرده، مي‌گن خونه خريده، گفتم يعني فردا هم عيده؟ اين ماموستاها هم اگه راست مي‌گن با بعضي چيزهاي ديگه مخالفت كنند چرا عيد رو خراب مي‌کنند؟ كامنت‌ها پر از توهين شده، دخترم مي‌گه منو نبوس مريض مي‌شم، راستي چرا پاكشون نمي‌كني؟ سرم خيلي سنگين شده، بدنم عرق كرده، دانشجوها سرشون رو ميذارند لب بتون محوطه و عطسه مي‌كنند، گفتم بايد براي 16 آذر چيزي بنويسم، حالا نيروي انتظامي هم كمك مي‌كنه، احمدي‌نژاد با صداي بلند مي‌گه طرح تحول اقتصادي اجرا شده، مي‌گه به نفع هيچ‌كس كنار نمي‌رم، سرفه مي‌كنم، نمي‌دونم هوا ابريه يا هنوز صبح نشده؟ كروبي بازهم داره حرف مي‌زنه، يك دستمال ديگه بده، آب بيني‌م قطع نمي‌شه، اينجوري خوب نمي‌شي، بهتر بود مي‌موندي تو خونه و استراحت مي‌كردي، مي‌گم ميخوام نگاهي به وبلاگم بندازم، شارژ كامپيوترم تموم شده، دنبال پريز مي‌گردم، برادرم مي‌گه چرا چشمهات قرمز شده؟ هي كامنت‌هاي توهين‌آميز ميذارند، خودكار از دستم مي‌افته، شروع مي‌كنم به دويدن، نمي‌دونم چرا عيدها اينجوري مي‌شه؟ مي‌گه اين سرماخوردگي ويروسيه و با آمپول خوب نمي‌شه، دكتر مي‌گه پليس همه‌ي تروريست‌هاي بمبئي رو كشته، بله‌خره اين خاتمي مياد يا نه؟ يك دستمال ديگه بده، آخرش چه كسي ميره دانشگاه صحبت مي‌كنه؟ احمدي‌نژاد داره بالا رو نگاه مي‌كنه، دارم مطلب جديدم و تايپ مي‌كنم، سرفه‌هام بيشتر شده، افراد نيروي انتظامي عطسه مي‌كنند، دخترم مي‌گه بابا منو نبوس، مي‌گم اصلاً عيد جالبي نيست، همسرم ميگه قرصت و بخور، ميگه فقط اجاره نمي‌ده خونه مال پدرشه، بازهم به پنجره نگاه مي‌كنم، بايد نامه رو منتشر كنيم، نمي‌دونم چرا اين آمپول‌ها تأثيري ندارند؟ مردم عطسه مي‌كنند، يك دستمال ديگه بده، احمدي‌نژاد داره مي‌خنده، طرح تحول تموم شده، سرم درد مي‌كنه، كروبي بازهم داره حرف مي‌زنه، دانشجوها نيروي انتظامي رو مي‌بوسند و عطسه مي‌كنند، دكتر مي‌گه تروريست‌ها كشته شدند، چهره‌ي اوباما هي مياد و ميره، اين سياه‌پوسته خيلي از اون يكي بدتره، يك دستمال ديگه بده، حالا آفتاب از پنجره مي‌تابه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت   توسط فرهاد امین پور | 

آن هنگام كه اصلاح‌طلبان سرمست از پيروزي بزرگ‌شان در دوم خرداد هفتاد و شش، در انتخابات مجلس ششم بر هاشمي رفسنجاني مي‌تاختند و او را به تلاش براي قبضه‌ي مجلس و ناكام گذاشتن جنبش اصلاحات متهم مي‌كردند تا پس از سقوط به رتبه‌ي سي‌ام حوزه‌ي انتخابيه‌ي تهران وادار به انصراف شود، هرگز در خواب هم نمي‌ديدند كه روزي ناچار شوند براي راه‌اندازي مجدد قطار متوقف شده‌ي اصلاحات به دستان قدرت‌مند اين چهره‌ي پيچيده‌ي عرصه‌ي سياسي ايران چشم بدوزند و به اميد عبور از سدهاي ايجاد‌شده توسط محافظه‌كاران به مردي دخيل ببندند كه پيش‌تر بسياري از تئوريسين‌هايشان او را يكي از بزرگ‌ترين موانع دمكراسي در ايران ‌خوانده‌بودند و اكبر گنجي در جريان قتل‌هاي زنجيره‌اي به او لقب عاليجناب سرخ‌پوش داده‌بود.

اگرچه نطفه‌ي اصلاحات در رحم دوران سازندگي رشد يافت و هاشمي با ايستادن قاطعانه‌اش در برابر وسوسه‌ي تقلب در انتخابات رياست‌جمهوري به تولد اين نوزاد كمك كرد ولي در فاصله‌ي هشت ساله‌ي دولتشان هرگز با آنان همراه نشد تا كارگزاران اين جنبش جديد كه بدون ارزيابي كامل مناسبات قدرت و سياست در ايران و تنها با دست‌مايه‌ي آراي مردمي و برخي تئوري‌‌هاي ناهمخوان با واقعيت‌هاي جامعه‌ي خود به پيش تاخته‌بودند آرام آرام زمين‌گير شوند و تازه بفهمند ‌كه در چارچوب سازوكارهاي سياسي منحصر به‌‌فرد كشورشان، رأي مردم اگرچه مي‌تواند دربردارنده‌ي سطوحي از مشروعيت باشد اما پديدآورنده‌ي قدرت و اراده‌ي كافي براي عملي كردن تمامي ايده‌ها نيست.

تقدير چنين بود كه در انتخابات رياست‌جمهوري كانديداي اصلاح‌طلبان يعني مصطفي معين از راهيابي به دور دوم باز بماند تا آنان از وحشت به قدرت رسيدن احمدي‌نژاد به حمايت از هاشمي بپردازند. از سوي ديگر اصول‌گرايان كه خود را در يك قدمي رياست‌جمهوري مي‌ديدند با به راه انداختن جنگ فقرا و اغنيا، ده‌ها بار تندتر از اصلاح‌طلبان به تخريب هاشمي پرداختند و او را تا عمق استخوان آزرده ساختند. در نهايت همان‌گونه كه بسياري پيش‌بيني كرده‌بودند اصول‌گرايان پيروز شدند و حال نوبت احمدي‌نژاد و حاميان راديكالش بود كه سرمست از اين پيروزي، دوران سياسي هاشمي رفسنجاني را در عرصه‌ي سياسي ايران پايان يافته تلقي نمايند و او و نزديكانش را به عجيب‌ترين اتهام‌ها بيارايند تا اين مهره‌ي محوري انقلاب به نيكي دريابد كه اصول‌گرايان جوان به مصلحت‌هاي برآمده از پيش‌كسوتي و ريش‌سفيدي اعتنايي ندارند و براي ائتلاف و نزديكي نيز قابل اعتماد نيستند، پس مي‌بايست براي ماندگاري و حفظ محوريت راه ديگري جستجو كرد.  

اصول‌گرايان در يك دهه‌ي گذشته به طور عام و در سه و نيم سال گذشته به طور خاص و برنامه‌دار از طريق برساختن دو رقيب عمده و اصلي و مقابله با آن‌ها، به تبيين، تدوين و اجراي رهيافت‌هاي سياسي، اقتصادي و فرهنگي خويش پرداخته‌اند: يكم اصلاح‌طلبان و تلاش براي از بين بردن مشروعيت مردمي‌شان و دوم هاشمي رفسنجاني و سعي در تضعيف قدرت و نفوذ سنتي و ديرينه‌اش. كاري كه در ظاهر از طريق نقد عملكرد هشت ساله‌ي دولت سازندگي و كارنامه‌ي هشت ساله‌ي دولت اصلاحات صورت مي‌گيرد و در باطن با تلاش جهت تأثيرگذاري بر مناسبات پنهاني قدرت و جلب نظر و اعتماد نهادهاي صاحب نفوذ حاكميت پیگیری مي‌شود. اما همين كار در نهايت، هم هاشمي را با احتياط و خويشتنداري فراوانش جهت ايجاد و حفظ نوعي جايگاه فراجناحي به اصلاح‌طلبان نزديك كرده و هم اصلاح‌طلبان را با همه‌ي هراس‌شان از مصادره و تغيير ماهيت اصلاحات، به سوي اردوي هاشمي رفسنجاني روانه ساخته‌است. از يك سو هاشمي قصد دارد با نزديك شدن به سيد‌محمد خاتمي به عنوان شخصيت محوري جبهه‌ي اصلاح‌طلبي، از مشروعيت و محبوبيت مردمي او بهره‌مند شده و جايگاه مستحكم‌تري براي خويش دست و پا كند و از سوي ديگر خاتمي به توصيه‌ي تئوريسين‌هاي همراهش مي‌كوشد مشروعيت و محبوبيت خود را براي برخوردار شدن از امكان تحقق‌مندي بيشتر برنامه‌هايش، با قدرت و نفوذ سنتي هاشمي تركيب نمايد. به بيان ديگر هاشمي به دنبال آغشته ساختن قدرتش با مشروعيت مردمي خاتمي است و خاتمي به دنبال استحكام بخشيدن به مشروعيتش به وسيله‌ي قدرت هاشمي. معامله‌اي كه اگر كاملاً عملي شده و به يك حضور مركب در انتخابات رياست‌جمهوري آينده منتهي شود بزرگ‌ترين سود سياسي سه دهه‌ي گذشته را نصيب مردم ايران خواهدكرد.

هاشمي رفسنجاني كه پس از شكست در انتخابات رياست‌جمهوري نهم با در اختيار داشتن هم‌زمان رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام و مجلس خبرگان رهبري قدرت و نفوذ سنتي خود را حفظ كرده‌است، در دو سال گذشته بارها سياست‌هاي دولت احمدي‌نژاد را مورد انتقاد قرارداده و از ضرورت توجه به آزادي‌هاي مدني، مطبوعاتي، اجتماعي و... سخن گفته‌است؛ تغيير عمده‌اي كه مطمئناً نتيجه‌ي نزديكي به خاتمي و جريان اصلاحات است. از سوي ديگر خاتمي نيز در دو سال گذشته بارها با هاشمي ديدار كرده، از انتشار اخبار اين ديدارها واهمه‌اي نداشته و به توصيه‌هاي او در مورد آينده‌ي سياسي خود و انتخابات پيش‌رو به دقت گوش داده‌‌است. هم‌چنين نزديكان خاتمي در سال‌هاي گذشته در حمايت از هاشمي در برابر حملات سهمگين اصول‌گرايان و نزديك ساختن هرچه بيشتر دو جريان اعتدال‌گرايي (منتسب به هاشمي) و اصلاح‌طلبي سنگ تمام گذاشته‌اند.

شكي نيست كه اگر اصول‌گرايان در نهايت بتوانند با غلبه بر اختلافات دروني خود بار ديگر پشت سر احمدي‌نژاد جمع شده و او را به عرصه‌ي رقابت‌هاي رياست‌جمهوري بفرستند و اصلاح‌طلبان بهره‌مند از حمايت هاشمي نيز نهايتاً برسر كانديداتوري خاتمي متفق شوند و در مجموع پيروز ميدان اصلاح‌طلبان باشند، مي‌توان گفت نبرد يك‌صد ساله‌ي "مشروطه" و "مشروعه" در ايران وارد مرحله‌ي اميدواركننده‌اي شده و پروژه‌ي دمكراسي‌خواهي به موفقيت قابل توجهي دست یافته‌‌است. حال بايد به انتظار نشست و تحولات سياسي ماه‌هاي آينده را تا زمان برگزاري انتخابات رياست‌جمهوري نظاره كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آذر1387ساعت   توسط فرهاد امین پور | 

متأسفانه در سال‌هاي اخير بر ميزان علاقمنداني كه از غيرقابل فهم شدن متون و مطالب منتشر شده به زبان كردي گله و شكايت دارند افزوده شده‌است. بسياري از افراد يادشده مي‌گويند كه علارغم يادگيري خودخواسته و خودانگيخته‌ي زبان مادري و علاقه به پي‌گيري علايق‌شان از طريق آن، امكان ارتباط با مطالب منتشر شده به اين زبان هر روز كم‌تر شده و فهم محتواي اين مطالب برايشان سخت‌تر مي‌شود، به‌طوري كه متأسفانه كم‌كم علاقه و انگيزه‌ي خود را براي خواندن و نوشتن به زبان مادري از دست مي‌دهند. اين يادداشت علارغم لحاظ كردن مواردي چون غياب آموزش رسمي زبان كردي در ايران و هم‌چنين تفاوت سطح دانش و آگاهي مخاطبان، اين مسئله را از زاويه‌اي متفاوت مورد بررسي قرار داده و به آسيب‌هاي ديگري در اين ارتباط اشاره مي‌كند.

در سه دهه‌ي گذشته يگانه گفتمان حاكم بر حوزه‌هاي فرهنگ و سياست در ميان كردها، گفتمان ناسيوناليسم بوده‌است و اين گفتمان كه ماهيتي كاملاً ايدئولوژيك دارد يگانه فاكتور برسازنده و تشكيل‌دهنده‌ي هويت كردي را زبان كردي قلمداد مي‌كند. بر همين اساس كارگزاران اين گفتمان براي آن‌چه حفظ و گسترش زبان كردي و نهايتاً هويت كردي مي‌خوانند، اعمال دخالت گسترده در اين زبان را جايز و حتا ضروري مي‌شمارند؛ دخالتي كه تحت عناويني چون اصالت‌بخشي، خالص‌سازي و استقلال زبان كردي از سلطه‌‌ي زبان‌هاي ديگر صورت مي‌پذيرد و علارغم دل‌سوزي نهفته در بطن خود، آسيب‌هاي وحشتناكي را متوجه زبان‌مان ساخته‌است. شايد بتوان دخالت نامحدود در محدوده‌ي زبان را به دخالت لجام‌گسيخته‌ي برخي دولت‌ها در عرصه‌ي اقتصاد تشبيه كرد كه اگرچه تحت عنوان اقتصاد سالم و گسترش عدالت صورت مي‌پذيرد اما در نهايت سبب ركود، رشد تورم و بيكاري و نابودي خلاقيت و انگيزه براي رقابت مي‌شود. متأسفانه زبان ما نيز تحت تأثير دست‌كاري‌هاي بسياري كه در پوشش نجات و رشد آن انجام مي‌شود به سوي نوعي تورم و انقباض هم‌زمان حركت كرده و سيماي آن هر روز براي مخاطبان ناشناخته‌تر مي‌شود.

پاك‌سازي و خالص‌سازي زبان كردي كه پاك‌سازي نژادي نازي‌ها در آلمان هيتلري را به ذهن متبادر مي‌كند روزانه از طريق معادل‌سازي‌هاي زوركي، سليقه‌اي و غيرعلمي، حذف و بيرون راندن واژه‌هاي مربوط به ديگر زبان‌ها (كه بخش زيادي از آن‌ها در ساختار زبان كردي هضم شده و كاركردهاي مناسبي نيز يافته‌اند) و بغرنج‌نويسي تعمدي بسياري از نويسندگان صورت مي‌گيرد كه البته بايد سيل ترجمه‌هاي متون دست سوم و چهارم از فارسي به كردي را نيز به آن افزود كه خود غالباً ترجمه‌هايي از زبان‌هاي ديگر به فارسي بوده و اصرار جهت برگرداندنشان به كردي آن‌هم زماني‌كه بيشتر كردهاي ايران و عراق به اين زبان آشنايي دارند تنها از آن جهت عجيب به نظر نمي‌رسد كه بيشتر انتشاراتي‌هاي كردستان عراق بدون هيچ كارشناسي و دقتي و با كم‌ترين كيفيت و بيشترين اشتباه آ‌ن‌ها را به چاپ مي‌رسانند، كاري كه آن‌هم تحت تأثير همان گفتمان (ناسيوناليسم) و تحت عنوان بحث‌برانگيز "ثروتمند كردن كتابخانه‌ي كردي" انجام مي‌شود.

به‌طور كلي پاك‌سازي يادشده دو نتيجه‌ي ناخواسته در پي خواهدداشت: اول آن‌كه امكان ارتباط و تعامل زبان كردي با زبان‌هاي نزديك و همسايه مانند عربي، تركي و فارسي و بهره‌وري از آن‌ها را براي غني‌تر شدن از بين مي‌رود زيرا در دايره‌ي ايدئولوژيك گفتمان ناسيوناليسم، امر ترجمه به منظور تعامل با زبان‌هاي ديگر انجام نمي‌شود بلكه به منظور رهايي زبان كردي از سيطره و چنگال زبان‌هاي سلطه‌گر صورت مي‌پذيرد و دوم اين‌كه ارتباط و هم‌ذات‌پنداري مخاطبان كردزبان با زبان مادري، كه در غياب آموزش رسمي از طريق نشريات و كتب چاپ‌شده تحقق مي‌يابد به مرور تضعيف مي‌شود به طوري‌كه مي‌توان گفت عرصه‌ي توليد و مصرف زبان كردي هر روز به بازار فرش فروشان تهران بيشتر شباهت پيدا مي‌كند كه مغازه‌داران تعداد زيادي از فرش‌ها را تنها در ميان خود خريد و فروش كرده و به شكل جالبي بر قيمت آن‌ها نيز مي‌افزايند بدون آن‌كه به دست مصرف‌كننده‌اي رسيده باشد. (به نقل از احمدرضا احمدي كه در مورد شعر فارسي دهه‌ي هفتاد گفته‌بود.)

زبان پديده‌اي تاريخي، زنده و پوياست كه ديناميسم نيرومندي از جذب و دفع و بازآفريني را نيز در درون خويش دارد، به همين سبب از حساسيت زيادي برخوردار بوده و دخالت در آن حتي‌الامكان بايد از طريق مراجع علمي و آموزشي رسمي انجام شود. خوش‌بختانه زبان كردي تحت تأثير تحولات سياسي پانزده سال گذشته در كردستان عراق از وحشت نابودي رسته و اكنون بايد با خارج ساختن تدريجي آن از سيطره‌ي ايدئولوژي ناسيوناليسم و سپردنش به متوليان واقعي خویش، به انقياد و ميخ‌كوب كردن مرزهايش پايان داد. زبان ما اكنون بيش از هر زمان ديگري به آزادي، تعامل و برخورد علمي، غيرسليقه‌اي و غيرايدئولوژيك نياز دارد تا سيمايش براي مخاطبان و دوست‌دارانش بيش از اين غريب نماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت   توسط فرهاد امین پور |