![]() |
![]() |
|
| فرهنگی. اجتماعی. سیاسی |
|
1. چگونه ميتواند به راحتي انتقاد كند و آزادانه بگردد؟ لابد از طرف شخص يا نهادي پشتيباني ميشود! چهطور ميتواند به راحتي با اين رسانهها مصاحبه كند بدون آنكه كاري با او داشتهباشند؟ اين نشريه چهطور جرأت ميكند چنين مطلبي منتشر كند؟ چرا توقيف نميشود؟ حتماً به فلان نهاد وابستهاست و از آنجا دستور ميگيرد! چگونه چنين حرفهايي ميزند و اخراج نميشود؟ و... 2. چگونه توانست خود را نجات دهد؟ لابد همكاري كرده كه آزاد شدهاست؟ حتماً قول دادهاند از اين به بعد مطالب سفارشي چاپ كنند كه رفع توقيف شدهاند! اين نشريه از اين پس ارزش خواندن ندارد. از وقتي آزاد شده حرفهاي عجيبي ميزند! مراقب باشيد ديگر آدم مطمئني نيست و... اين گزارهها متعلق به چند جامعهي متفاوت يا زمانهاي مختلف نيست بلكه هر دو دسته از توليدات همزمان يك جامعهي مشخص يا به شكل دقيقتر فضاي فرهنگي و سياسي حاكم بر جامعهي كردستان است؛ فضايي كه با راهاندازي اين چرخهي مضحك و توليد و بازتوليد چنين برچسبهايي به حيات رنجآور خود ادامه ميدهد. در چنين فرآيندي بسياري از فعالين اين حوزهها و دستاوردهايشان به راحتي قرباني شده و جاي خود را به قربانيان جديدتر ميسپارند. اين چرخهي غيراخلاقي كه ميتوان به آن "منطق معيوب ناسيوناليسم" نيز گفت علاوه بر بستهتر كردن فضا، به صورت ناخواسته همه چيز را براي حضور و دخالت نهاد رسمی قدرت فراهم ساخته و به اعمال غيردمكراتيك آن در ارتباط با سركوب منتقدان و اعمال محدوديت بيشتر، مشروعيت ميبخشد. چنين وضعيتي در نهايت امكان حمايت از قربانيان را نيز نخواهد داشت زيرا با فراخواني غير مستقيم قدرت، صلاحيت اخلاقي خود را بر باد ميدهد طوری كه ديگر حنايش براي حاكميت نیز رنگي ندارد. در چنين جامعهاي و در چنين فرآيندي افراد زيادي صرفاً جهت رهايي از اين برچسبها و اثبات سلامت خويش ناچار به انتحار مي شوند و به گفتارها و رفتارهاي راديكالي تن ميدهند كه نتيجهي آن قرباني شدن در پاي اين ماشين زشت "قربانيپرور" است. اين منطق معيوب و وحشتناك (اگر وابسته نيستي چرا گرفتار نميشوي و اگر رهايي يافتهاي پس مطمئناً وابستهاي) بخش بزرگي از تلاشهاي صادقانهي نخبگان ما را براي بهبود وضعيت جامعه در چند دههي گذشته عقيم ساخته، كاملاً عليه خويش عمل كرده و به ايجاد يك ساختار ناكارآمد انجاميدهاست. بهراستي با اين همه قرباني و اين همه عقبماندگي، هنگامهي بازانديشي در چنين رفتارها و روشهاي معيوبي فرا نرسيدهاست؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 شهریور1387ساعت توسط فرهاد امین پور |
|
|
1. در آستانهي برگزاري نهمين دورهي انتخابات رياستجمهوري و بحثها و مجادلات مربوط به آن در كردستان، بسياري از فعالین سياسي و اجتماعي كه متأسفانه بعدها بيشترشان نيز از بركات محدوديتهاي اعمالشده از سوي دولت نهم مانند سه ستاره شدن در كنكور، توقيف نشريات، تعطيل شدن فعاليتهاي مدني و... بي نصيب نماندند بر اين نكته اصرار ميورزيدند كه هيچ تفاوتي ميان اصلاحطلبان و اصولگرايان وجود ندارد و اين كشمكشها تنها و تنها شگردهايي تبليغاتي براي گرم كردن تنور انتخابات است و با رييسجمهور شدن هر کدام نيز اتفاق خاصي نميافتد و وضعيت ما تغييري نخواهد كرد. برپايهي همين منطق عدهي زيادي در انتخابات شركت نكردند و شركتكنندگان را نيز به خيانت متهم ميكردند. اما هنگامي كه هاشمي رفسنجاني و احمدينژاد به دور دوم راه يافتند بهناگاه همه چيز دگرگون شد و بيشتر اين اشخاص در فاصلهي يك هفته تا برگزاري دور دوم به شكل پرشوري و به نفع هاشمي رفسنجاني وارد كارزار شده و مردم را نيز به شركت در اين جريان دعوت ميكردند غافل از اينكه ديگر دير شدهبود. جالبتر اينكه اين بزرگواران تاكنون نيز پاسخ قانعكنندهاي به اين پرسش ندادهاند كه چگونه در يك فاصلهي زماني چند ماهه وجود هيچ نوع تفاوتي را ميان كانديداهاي دو جناح (اصلاحطلب و اصولگرا) نميپذيرفتند اما در يك فاصلهي زماني دو روزه متوجه تفاوتي بزرگ ميان دو كانديدايي شدند كه اتفاقاً وابستگي هر دو به جناح اصولگرا محرز بود؟ به راستي چه چيزي باعث ناديده گرفتن تقابل و كشمكش ميان دو جناح از يك سو و اهميت يافتن تفاوتهاي نه چندان با اهميت ميان دو كانديداي وابسته به يك جناح از ديگر سو شدهبود؟ 2. چند ماه پيش و پس از برگزاري انتخابات هيئت رئيسهي مجلس هشتم، چند نفر از همين دوستان از اينكه لاريجاني بر حدادعادل پيروز شده و رئيس مجلس شدهبود شادمان بودند و معتقد به اينكه اين تغيير بر فضاي سياسي كشور تأثير خواهدگذاشت در حاليكه همگان ميدانند كه اين دو نفر نيز به يك جناح سياسي مشترك وابستهبوده و رقابت يادشده نيز تنها به برخورد سليقهاي دولت براي تغيير اشخاص اطرافش مربوط ميشد. اين در حالي بود كه كسان بسياري فقط به خاطر حمايت ضمني از كانديداي اصلاحطلبان در دور اول انتخابات رياستجمهوري از سوي همين دوستان بارها مورد سرزنش و حتا بياحترامي قرار گرفتهبودند. بهراستي چرا بايد يك فضاي مناسب و فراخ را جهت تصميمگيري، صرفاً به خاطر لجاجت با برخي اشخاص و پافشاري بر درست بودن برخي نگرشها از دستداد و مجبور به اخذ تصميمات شتابزده در زمانهاي كوتاه و دل خوش کردن به تفاوت های کذایی شد؟ آيا اين فرصتسوزي به يك بيماري فرهنگي و سياسي در جامعهي ما تبديل نشده و به واقعيت دردناك شكستاندوزي نينجاميدهاست؟ 3. رهبر يكي از احزاب سياسي كشور قبل از انتخابات رياستجمهوري در ديدار با جمعي از فعالين دانشجويي كرد كه موضع خود را در قبال انتخابات "تحريم" اعلام كردهبودند گفته بود: "شما حرف آخر را اول ميزنيد چون براي تحريم انتخابات فرصت زياد است و هر حزب و گروهي ميتواند در آخرين لحظات نيز انتخابات را تحريم كند. فعلاً بايد امكانها و فرصتها را براي برگزاري يك رقابت آزاد بررسي نمود." آيا اتخاذ زودهنگام موضع تحريم به معناي غياب تحليل و گريز از دشواريهاي نظري و عملي جهت دستيافتن به موقعيتهاي مناسبتر نيست؟ بهراستي چرا در فرهنگ سياسي ما تحقق آرام و تدريجي مطالبات امري مذموم است و داعيهي عملي ساختن يكبارهي تمامي آرمانها عين شجاعت و صداقت؟ 4. مطمئناً هر كدام از ما بارها اين بحث را شنيدهايم كه مثلاً دولت اصلاحات چه كار قابل توجهي انجامداد كه آنها را از محافظهكاران منفك كند و...؟ مباحثي كه بخش اعظم آن از سوي روشنفكران و تحصيلكردگان جامعهي ما منتشر ميشود. من در اينجا به بهتر يا بدتر بودن يكي از اين دو جناح نميپردازم و تنها از رويكرد نخبگاني متأسفم كه قراراست بر اساس تخصص و تحصيلاتشان به بررسي و شناخت مسائل وسيع جامعه پرداخته و از رنجهاي آن بكاهند. به راستي كساني كه قادر به درك و پذيرش تفاوتهاي موجود در نگرش دو جناح بزرگ سياسي در يك كشور نيستند و تفاوتهاي عيني و آماري را در عملكردهاي سياسي، فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي آنها نميپذيرند ميتوانند از صلاحيتهاي علمي و اخلاقي لازم براي فهم و تغيير واقعيتهاي دردناك جامعه برخوردار باشند؟ آيا روشنفكران ما به زاويههاي جديدتري براي ديدن و انصاف و اخلاق بيشتري براي رسيدن به مطالبات جامعه نياز ندارند؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت توسط فرهاد امین پور |
|
|
آنگونه كه از پروسهي حاكم بر انتخابات رياستجمهوري آمريكا پيداست، حتا در اين دمكراسي پيچيده و عقلانيت سياسي حاكم بر آن نيز ظرفيتهاي نهفتهي بسياري براي ظهور داعيههاي منجيگرايانه وجود دارد. ظهور، رشد ناگهاني و شعارهاي غير واقعگرايانهي باراك اوباما نامزد حزب دمكرات كه انجام تغييرات بنيادي در ساختارهاي سياسي و اجتماعي آمريكا را هدف گرفته و از اقبال نسبتاً خوبي نيز برخوردار شدهاست را ميتوان در اين راستا تفسير كرد. شعارهايي كه اگرچه در حوزهي عمل از امكان تحققمندي زيادي برخوردار نيستند اما توانستهاند احساسات طيفهاي متنوعي از مردم اين كشور (خصوصاً جوانان و اقليتهاي نژادي) را تحريك كرده و با تهييج افكار عمومي، فصل تقريباً جديدي در عرصهي سياست اين قدرت بزرگ جهاني بگشايند. اگرچه پيشبيني اين يادداشت اين است كه در انتخابات رياستجمهوري آمريكا، جمهوريخواهان به پيروزي خواهند رسيد اما نميتوان فصلهاي مشترك عجيبي كه در آغازين سالهاي قرن بيستويكم و در بستر سياسي بسياري از كشورها حتا با قرارداشتن در جغرافياهاي متفاوت و برخورداري از سيستمهاي سياسي ناهمخوان، پديدار شدهاست را ناديده گرفت. بهطور كلي ظهور ورژنهاي جديدي از پوپوليسم در جوامع مختلف، فارغ از امكان به قدرت رسيدن يا نرسيدنشان، موضوعي نيست كه بتوان به سادگی از كنار آن گذشت؛ اپيدمي قابل تأملي كه علاوه بر سابقهي تاريخياش در كشورهاي غيردمكراتيك، شكلهايي از آن، بزرگترين ابرقدرت نظامي و پيچيدهترين دمكراسي جهان يعني آمريكا را نيز در بر گرفتهاست. بهراستي باراك اوباما گزينهي دلخواه دمكراتهاست يا عمل انجامشدهاي است كه در حال تحميلشدن به ساختار سياسي آمريكاست؟ اما عمدهترين دلايلي كه به باور من سبب پيروزي جمهوريخواهان خواهندشد عبارتاند از: 1. افول احساسات: حفظ و تداوم هيجان افكار عمومي و احساسات برآمده از آن (با شعارهاي غير واقعبينانه) كه ماهيتاً از خصلتي پوپوليستي برخوردار ميباشد آنهم در يك فرآيند زماني طولانيمدت (پروسهي تقريباً يكسالهي انتخابات در آمريكا) ممكن نيست و حتا عظيمترين و قدرتمندترين سيستمهاي تبليغاتي و رسانهاي قادر به حفظ اين هيجانها نيستند. 2. ساراپيلن: انتخاب هوشمندانهي سارا پيلن از سوي مككين براي معاونت رياست جمهوري به خوبي توانست دو ويژگي محوري دمكراتها يعني سياهپوست بودن اوباما و زن بودن هيلاري را تحت تأثير قراردهد. محافظهكاران آمريكا با انتخاب اين زن نشاندادند كه اگر مجبور شوند به مراتب از دمكراتها ريسكپذيرتر بوده و اگر ساختارهاي اجتماعي و سیاسی كشور نياز به بازنگري داشتهباشند آنها به انجام اين كار راغبترند. بر اساس نظرسنجيها شمار زناني كه قبلاً طرفدار هيلاري بودهاند و اكنون نگاهشان به سوي جمهوريخواهان معطوف شدهاست هر روز بيشتر ميشود. 3. حملهي روسيه به گرجستان افكار عمومي آمريكاييها را به شدت نگران كرد و اگرچه علارغم برخي تحليلها، روسيهي كنوني با تمام تهماندههاي نظام توتاليتري و بستهي زمان اتحاد شوروي كه در حال حاضر توسط شبهديكتاتورهايي چون پوتين اداره ميشود، هرگز قابليت راهاندازي يك جنگ سرد ديگر را ندارد اما اين بحث را در محافل سياسي آمريكا ايجاد كرد كه آيا ميشود افسار قدرت ايالاتمتحده را به باراك اوبامايي سپرد كه بسيار دير در برابر حملهي روسيه به گرجستان موضعگيري كرد و نظرات شفافي در مورد بهرهگيري بهموقع از قدرت نظامي آمريكا ندارد. 4. ايران: دمكراتها مواضع محكمي ندارند كه در نهايت بتواند افكار عمومي آمريكاييها را در برابر آنچه خطر ايران ميخوانند ارضا نمايد. ويترين تبليغاتي دمكراتها در قبال قدرتمند شدن ايران در منطقه و مسئلهي هستهاي اين كشور، طيف متنوعي از راهكارها را (از ديپلماسي تا جنگ) به نمايش نميگذارد در حاليكه قدرت نظامي اين كشور، تشكيل دهندهي بخش قابل توجهي از غرور ملي مردم آمريكاست. ايران به عنوان يك قدرت بزرگ منطقهاي اكنون بر بخش بزرگي از منظومهي سياسي خاورميانه و منطقه مانند مسئلهي اسراييل و فلسطين، عراق، لبنان و آنسوتر افغانستان تأثير ميگذارد و مواضع غير قابل تغييري در قبال اسراييل دارد. بر اين اساس آيا آمريكاييها راضي خواهندشد براي مقابله با آنچه تهديدات اين قدرت منطقهاي ميخوانند تجربههاي وسيع و قاطعيت سياستمدار پيري چون مككين را ناديده گرفته و به مواضع سردرگم و نهچندان محكم اوباما در اين رابطه اعتماد كنند؟ چهار مورد يادشده تنها بخش كوچكي از متغيرهاي بسياري است كه بر انتخابات رياستجمهوري آمريكا تأثير ميگذارند. مطمئناً موارد ديگري نيز براي بررسي وجود دارد كه ميتوانند نافي رويكرد اين تحليل باشند. شما نيز ميتوانيد به بخشي از آنها اشاره كنيد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 شهریور1387ساعت توسط فرهاد امین پور |
|
|
در اين فصل (تابستان) كه معمولا اماكن عمومي مانند پاركها و ديگر فضاهاي سبز به جاهاي شلوغي تبديل ميشوند، قشرها و تيپهاي بسيار متفاوتي را ميتوان در پارك مولوي سقز (پارك شهر) مشاهده كرد. تا اينجا موضوع كاملا طبيعي است زيرا پاركها براي يك قشر خاص يا يك تيپ شناختهشده ساخته نشدهاند. اما ميتوان مدعي شد كه وضعيت حاكم بر پارك شهر سقز از سنخ و جنس ديگري است. تا جايي كه من به ياد دارم مردم شهر از تردد در مكانها و فضاهايي كه معمولا معتادين يا برخي ديگر از گروههاي مسئلهدار(مانند لاتها يا به تعبير امروزي اراذل و اوباش) در آنها رفتوآمد داشتند امتناع ميكردند، البته به جز روزهاي جمعه كه حضور خانوادهها چنان گسترده ميشد كه بسياري از اين افراد بار و بنديلشان را ميبستند و تا خلوت شدن پارك به جاهاي ديگري پناه ميبردند. متاسفانه در حال حاضر و در بيشتر روزهاي هفته پارك مولوي شمايل غريبي به خود ميگيرد. از يك سو مردم در تيپهاي مختلف (هنرمندان، كارمندان، بازاريان، ورزشكاران، دانشجويان و...) به سايهي درختان پناه برده و از سوي ديگر تعداد قابل ملاحظهاي از معتادين كه شناساييشان نيز كار سختي نيست به صورت منفرد و گروهي در پارك پرسه ميزنند و در مواقع بسياري از ردوبدل كردن مواد و حتا مصرف آن در انظار عموم ابايي ندارند. علاوه بر آنها نميتوان صداي زنندهي موتورسيكلتها را هم ناديده گرفت كه بيشتر در محوطهي بوفهي پارك مانور ميدهند و گردن كلفتها و قدارهبندهاي شهر را به نمايش عمومي ميگذارند تا از مردم شهر، گروههاي رقيب و مسافريني كه اين روزها و از بركت شهر بانه اندكي نيز در سقز اطراق ميكنند زهر چشم بگيرند. بهراستي چه اتفاقي افتادهاست كه همهي اين گروهها در يك فضاي مشترك حضور مييابند و يكديگر را تحمل نموده يا ناديده ميگيرند؟ آيا فرهنگ جامعهي ما دچار يك تحول ناگهاني شدهاست؟ به باور من اين امر همزمان ميتواند در بردارندهي تعابيري مناسب و نامناسب باشد. در وهلهي اول ميتوان گفت جامعهي ما معتادها و لاتها را به عنوان بخشهاي بيماري از خود پذيرفته و با تلاش جهت ايجاد رابطه با آنها در صدد اصلاح خود برآمده است. اگر بتوان قايل به چنين رويكردي بود بايد پذيرفت كه جامعه دچار يك دگرگوني عميق فرهنگي و اجتماعي شده و رويكرد جديدي را براي رويارويي با مسايل خود برگزيدهاست كه ميتوان اين رويداد را بسيار مثبت ارزيابي كرد. از سوي ديگر وضعيت موجود ميتواند حاكي از نوعي بي تفاوتي عمومي از طرف جامعه نسبت به مسايلاش و از بين رفتن انگيزههاي پيشين براي ديدن و واكنش نشان دادن در برابر آنها باشد. يعني بي تفاوتي يادشده مسايلي چون اعتياد و لاتبازي را در درون خود به عنوان اموري عادي و روزمره پذيرفته و توانايي خود جهت واكنش در برابر آنها را از دست دادهاست. آيا اين يك خبر بد نيست؟ آيا اين به معني ايجاد حاشيههاي امن جهت گسترش هرچه بيشتر ناهنجاري نيست؟ بهراستي كداميك از دو تعبير يادشده به واقعيت نزديكترند؟ نظر شما چيست؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 شهریور1387ساعت توسط فرهاد امین پور |
|
|
راهاندازي يك وبلاگ برخلاف فضاي اندكي كه در عرصهي پهناور دنياي مجازي اشغال ميكند، احساس جالب، عميق و در عين حال پيچيدهاي به انسان ميبخشد؛ احساسي كه در وهلهي اول به امر مهم و قابل تامل در معرض ديد و خوانش ديگران قرار گرفتن مربوط شده و باعث افزايش انگيزه و تلاش براي دقيقتر ديدن، بهتر انديشيدن و بهتر نوشتن ميشود. بخش ديگري از اين حس به وضعيت حساس و ظريف روزنامهنگاري و وبلاگنويسي در جامعهي منحصر به فرد ما بازميگردد كه به باور من مناسبترين عبارت براي توصيف آن عنواني است كه براي كلبهي مجازي خود انتخاب كردهام: "راه رفتن روي يخ". وضعيتي پيچيده و مركب از احساس مسئوليت و تعهد، ترس و محذورات اجتماعي، فرهنگي و... كه قبل از هر چيز سيستمي خودكار از دوگانهي خودسانسوري و انتحار را در درون نويسنده به وديعه گذاشته و مكانيزم كشندهاي را بر فرآيند نوشتن جاري ميسازد. متأسفانه من در اين زمينه (روزنامهنگاري) تجربهاي با پاياني ناخوشايند دارم (توقيف نشريه و...) و اميدوارم حداقل اين گفتهي ماركس در مورد تكرار تاريخ (بار اول تراژيك و بار دوم كميك) دربارهي من درست از آب درآيد و شاهد تكرار مجدد ناخوشايندي تجربهي قبلي نباشم. تلاش ميكنم اين فضاي مجازي كوچك و در عين حال جاري در بستر زمان و مكان را به وسيلهاي مناسب براي ارايهي خوانش خود از برخي پديدهها و رويدادهاي متنوع اطرافم بدل نمايم كه هر كدام به شكلهاي مختلفي با ساختارهاي فرهنگي، اجتماعي و سياسي زندگيمان گره خوردهاند. مطمئنا چنين تلاشي هم سزاوار ياري است و هم درخور نقد. پس چشم بهراه ياري و نقد خوانندگان خواهم بود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت توسط فرهاد امین پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فرهاد امین پور هستم، اهل و ساکن سقز و علاقمند به نوشتن.
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
|
RSS
|