تبليغاتX
راه رفتن روی یخ - هذیان...
فرهنگی. اجتماعی. سیاسی

گلوت بدجوري عفونت كرده، این و دکتر مي‌گه، حالا داره نسخه مي‌نويسه، همه چيز توي ذهنم به‌هم ریخته، تلوزيون تصاوير حمله‌ي تروريست‌ها به بمبئي رو نشون مي‌ده، قرص‌هام روي ميزه، دنبال يك ليوان آب مي‌گردم، احمدي‌نژاد گفته هدف بعدي اون‌ها چينه، بازهم سرفه مي‌كنم، دكتر گوشي رو ميذاره روي سينه‌م و مي‌گه بله‌خره اين خاتمي مياد يا نه؟ بلند نفس مي‌كشم، دانشجوها يكي از درهاي ورودي دانشگاه رو از جا كندند، گفتند خاتمي با هاشمي دست به يكي كرده، آب بيني‌م بند نمي‌آد، داريم به خاتمي نامه مي‌نويسيم، بايد در انتخابات شركت كنه، تلفن زنگ مي‌زنه، دستمال و ميزارم رو بيني‌م و هن مي‌كنم، راننده مي‌گه بابا آروم‌تر چه خبره؟ مي‌گم با كي كار دارين؟ تلفن بازهم زنگ مي‌زنه، نمي‌دونم اين بچه چرا مرتب گريه مي‌كنه؟ مي‌گن اين سياه‌پوسته از بوش بدتره، گفته اول بنزين رو قطع مي‌كنم، پشت سرهم سرفه مي‌كنم، يكي‌شون مي‌گه نصاب امضاها خوبه بهتره نامه رو منتشر كنيم، برمي‌گردم، پدرم مي‌گه امروز هم عيده برو پيش دكتر حالت خيلي بده، فكر كردم خواب مي‌بينم، گفتم طرح تحول اقتصادي هم مثل مسكن مهره اجرا نمي‌شه، سرفه مي‌كنم، چهره‌ي اوباما هي مياد و ميره، چشم‌هام قرمز شده، دانشجوها دوباره دارند در دانشگاه رو ميذارند سرجاي اولش، افراد نيروي انتظامي هم عطسه مي‌كنند، همسرم مي‌گه خونه مال پدرشه فقط اجاره نمي‌ده، حالا برادرم هم برگشته، همه‌ي بدنم عرق كرده، مي‌گن خونه خريده، گفتم يعني فردا هم عيده؟ اين ماموستاها هم اگه راست مي‌گن با بعضي چيزهاي ديگه مخالفت كنند چرا عيد رو خراب مي‌کنند؟ كامنت‌ها پر از توهين شده، دخترم مي‌گه منو نبوس مريض مي‌شم، راستي چرا پاكشون نمي‌كني؟ سرم خيلي سنگين شده، بدنم عرق كرده، دانشجوها سرشون رو ميذارند لب بتون محوطه و عطسه مي‌كنند، گفتم بايد براي 16 آذر چيزي بنويسم، حالا نيروي انتظامي هم كمك مي‌كنه، احمدي‌نژاد با صداي بلند مي‌گه طرح تحول اقتصادي اجرا شده، مي‌گه به نفع هيچ‌كس كنار نمي‌رم، سرفه مي‌كنم، نمي‌دونم هوا ابريه يا هنوز صبح نشده؟ كروبي بازهم داره حرف مي‌زنه، يك دستمال ديگه بده، آب بيني‌م قطع نمي‌شه، اينجوري خوب نمي‌شي، بهتر بود مي‌موندي تو خونه و استراحت مي‌كردي، مي‌گم ميخوام نگاهي به وبلاگم بندازم، شارژ كامپيوترم تموم شده، دنبال پريز مي‌گردم، برادرم مي‌گه چرا چشمهات قرمز شده؟ هي كامنت‌هاي توهين‌آميز ميذارند، خودكار از دستم مي‌افته، شروع مي‌كنم به دويدن، نمي‌دونم چرا عيدها اينجوري مي‌شه؟ مي‌گه اين سرماخوردگي ويروسيه و با آمپول خوب نمي‌شه، دكتر مي‌گه پليس همه‌ي تروريست‌هاي بمبئي رو كشته، بله‌خره اين خاتمي مياد يا نه؟ يك دستمال ديگه بده، آخرش چه كسي ميره دانشگاه صحبت مي‌كنه؟ احمدي‌نژاد داره بالا رو نگاه مي‌كنه، دارم مطلب جديدم و تايپ مي‌كنم، سرفه‌هام بيشتر شده، افراد نيروي انتظامي عطسه مي‌كنند، دخترم مي‌گه بابا منو نبوس، مي‌گم اصلاً عيد جالبي نيست، همسرم ميگه قرصت و بخور، ميگه فقط اجاره نمي‌ده خونه مال پدرشه، بازهم به پنجره نگاه مي‌كنم، بايد نامه رو منتشر كنيم، نمي‌دونم چرا اين آمپول‌ها تأثيري ندارند؟ مردم عطسه مي‌كنند، يك دستمال ديگه بده، احمدي‌نژاد داره مي‌خنده، طرح تحول تموم شده، سرم درد مي‌كنه، كروبي بازهم داره حرف مي‌زنه، دانشجوها نيروي انتظامي رو مي‌بوسند و عطسه مي‌كنند، دكتر مي‌گه تروريست‌ها كشته شدند، چهره‌ي اوباما هي مياد و ميره، اين سياه‌پوسته خيلي از اون يكي بدتره، يك دستمال ديگه بده، حالا آفتاب از پنجره مي‌تابه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت   توسط فرهاد امین پور |